فرهنگ و هنر

صلح، از نگاه دکتر محمد نجاری

مجید قیصری داستانی دارد به نام «صلح». داستانِ سربازی است که پس از پایان جنگ، هر روز خودش را به شط می‌رساند و ساعت‌ها شنا می‌کند تا به‌قول خودش، برای جنگ آماده باشد.
دوستانش به او می‌گویند: «جنگ تمام شده است.»
پسر می‌خندید و پاسخ می‌داد:
«تا سینه‌ات بسوزد، همیشه جنگ است.»
آن‌قدر در آب مانده بود که پوستش سیاهِ سیاه شده بود؛ مثل ماهی‌ دودی. اما خودش دندان‌هایش را نشان می‌داد و می‌گفت: «من کوسه‌ام» و لابد آماده‌ی جنگ!
تا اینکه روزی جسدی پیدا شد. سرباز جوان، انگار که تمام این سال‌ها در جست‌وجوی همان پیکر بوده باشد، خود را به او رساند. جنازه را در آغوش گرفت و با خود به خلوتی برد. ساعت‌ها کنارش نشست. هیچ‌کس ندید که چه حرفی زد و چه اشکی ریخت؛ تا پیکر را تحویل داد و دیگر هرگز شنا نکرد و دوستانش که علت را می‌پرسیدند، می‌گفت:
«جنگ تمام شده است. ما صلح کردیم.»
شاید بعضی جنگ‌ها نه با امضای قراردادها، نه با سکوتِ توپخانه‌ها و نه با عقب‌نشینیِ ارتش‌ها، بلکه با پیدا شدن یک گمشده پایان می‌یابند.
اما حالا، در گوشه‌ای دیگر از این خاک، زیر آفتابِ سوزانِ میناب، مادری زندگی می‌کند که جنگش هنوز تمام نشده است.
هر روز به ویرانه‌های مدرسه‌ای می‌رود که نامی آسمانی داشت: «شجره‌ی طیبه».
می‌رود و روی تکه‌سنگی می‌نشیند که از روز واقعه شکسته و خرد شده است؛ سنگی که انگار خود نیز بخشی از سوگِ آن روز شده باشد.
پسرش هفت سال داشت. اسمش ماکان بود.
ماکان نصیری.
پسربچه‌ای پر از شور و شیطنت؛ پر از دویدن، خندیدن و زندگی. اهل ورزش ژیمناستیک بود و هنوز نفس‌هایش از دویدن تند بود که آن شب، پس از مسجد، رو به مادرش کرد و گفت:
«مادر! امروز مردی را دیدم که لباس سفیدی تنش بود اما سر نداشت. جای سرش نوری بود مثل خورشید.»
مادر خندید و موهای پسر را به هم ریخت و گفت: «خیالاتی شده‌ای پسر.»
صبحِ فردا، موشک بارید و مدرسه، با همه‌ی خنده‌ها، رویاها، دفترها، مدادها و کودکانش، زیر آوار رفت.
صد و شصت و هشت دانش‌آموز!
صد و شصت و هشت رؤیای نیمه‌تمام!
صد و شصت و هشت لبخندی که هیچ‌گاه به خانه بازنگشتند.
در میان تمام آن پیکرها، ماکان پیدا نشد؛ نه آن روز؛ نه روز بعد؛ نه روزهای بعدتر؛ و مادرش از همان روز، هر صبح به ویرانه‌ها بازمی‌گردد. می‌آید. می‌نشیند. به دوردست خیره می‌شود و آرام یا بلند ناله می‌زند:
«ماکان… کجایی پسر؟»
روزها گذشته است اما برای او، زمان در همان صبح متوقف مانده. تنها یادگاریِ باقی‌مانده از  ماکان، پلیوری آبی‌رنگ و یک لنگه کفش سفید است. کفشی که هنوز در دست‌های مادر می‌چرخد. کفشی که شاید هنوز بوی کودکانه‌ی صاحبش را در خود نگه داشته باشد.
بعد از آن روز، از زیر آوار تنها سنگ و آهن بیرون نیامد. اندوه هم بیرون آمد. داغ هم بیرون آمد. فقدان هم بیرون آمد؛ و قصه‌هایی که هیچ‌وقت پایان پیدا نکردند.
زهرا سلیمانی و خواهرزاده‌اش، محمد جمالی‌نژاد، برای همیشه در آغوش خاک ماندند؛ انگار زمین تصمیم گرفته بود آنان را از آسمان قرض بگیرد و دیگر پس ندهد.
امین و مهدیه احمدزاده، خواهر و برادری که هر دو روزه بودند؛ با شکم‌هایی گرسنه و دل‌هایی سرشار از آرزو، دست در دست یکدیگر رفتند و دیگر بازنگشتند.
سلما و اسرا ذاکری؛ یکی کلاس اولی و دیگری کلاس چهارمی. با کیف‌های کوچک و رنگی‌شان که زیر آوار ماند. کیف‌هایی که دفترهای نانوشته‌شان هنوز در انتظار ورق خوردن است.
علیرضا شهرجو، کلاس‌اولیِ خندان و پرانرژی، با بدنی سالم اما بی‌جان از زیر آوار بیرون آمد؛ گویی مرگ، بی‌آنکه زخمی بر تنش بگذارد، روحش را ربوده باشد.
زهرا اصغری‌فر؛ دخترک کلاس دومی‌ که پیکرش تکه‌تکه شد، اما مادرش هنوز قسم می‌خورد لبخند همیشگی‌اش را بر آن پاره‌های تن دیده است.
و ده‌ها نام دیگر.
آن‌قدر زیاد که زمین تابِ اندوهشان را نداشت.
آن‌قدر زیاد که آسمان برای پذیرفتنشان کوچک به نظر می‌رسید.
آن‌قدر زیاد که گویی در همان روز، بارانی از غم بر همه‌جای این سرزمین بارید.
من فرزندی ندارم. اما برادری دارم به نام مهدی.
هفتم اسفند، روز تولد اوست. درست همان روزی که ماکان به دنیا آمده بود. شک ندارم از امسال، هر بار که بخواهم برای مهدی پیام تبریک تولد بنویسم، دستم روی صفحه‌ی گوشی می‌ایستد.
کلمات از ذهنم فرار می‌کنند و پیش از آنکه بنویسم «تولدت مبارک»، یاد مادری می‌افتم که امروز هم، به جای روشن کردن شمع تولد، در جست‌وجوی پسرش است.
یاد آن کفش سفید می‌افتم که میانِ آوار، لابه‌لای موزاییک‌های شکسته پیدا شد.
یاد پسربچه‌ای می‌افتم که دیگر هیچ‌کس به او نخواهد گفت:
«هشت سالگیت مبارک.»
«نه سالگیت مبارک.»
«ده سالگیت مبارک.»
و تردید ندارم، هر سال که بگذرد، پیش از آنکه تولد مهدی را تبریک بگویم، در دل به ماکان سلام می‌دهم. به پسری که زمان برای او، در هفت سالگی متوقف شد.

من که در مقدمه‌ی همه‌ی کتاب‌هایم نوشته‌ام:
«با آرزوی صلح پایدار در جهان»، این روزها، هربار که یاد ماکان و مدرسه شجره طیبه می‌کنم و به آن جمله‌ می‌نگرم، چیزی درونم می‌شکند. آن‌قدر می‌شکند که دلم می‌خواهد تمام آن صفحه‌ها را از  بیخ پاره کنم و به باد بسپارم؛ نه از آن رو که صلح را دوست ندارم؛ بلکه از آن‌رو که بعضی زخم‌ها، بزرگ‌تر از آن‌اند که با یک واژه درمان شوند.
در روزگاری که همه از «توافق» سخن می‌گویند و  از «صلح» می‌نویسند، به‌راستی این همه داغِ دل با هیچ امضایی التیام نمی‌یابد.
داغِ موشکی که سه بار بر مدرسه‌ای فرود آمد که پر از کودکان بی‌گناه بود؛ دلتنگیِ مادری که هنوز، هر روز به دنبال پسرش می‌گردد، با هیچ بیانیه‌ای پایان نمی‌پذیرد.
اندوهِ خواهری که خواهرش زیر آوار ماند، با هیچ مذاکره‌ای خاموش نمی‌شود.
نگاهِ پدری که هر روز عکس دخترش را می‌بوسد و هنوز باور ندارد دخترکش هیچ‌گاه رختِ عروسی به تن نخواهد کرد، با هیچ توافقی آرام نمی‌گیرد.
آخر بعضی دردها تاریخ انقضا ندارند؛ بعضی غم‌ها سال نمی‌شناسند؛ هر صبح که بیدار می‌شوند، دوباره متولد می‌شوند؛ دوباره زخم می‌شوند؛ دوباره خون می‌ریزند!
یعنی تا وقتی میناب هست؛ تا وقتی نهم اسفند در حافظه‌ی این سرزمین زنده است؛ تا وقتی مادری روی تکه‌سنگی از ویرانه‌های «شجره‌ی طیبه» می‌نشیند و زمزمه می‌کند: «ماکان… کجایی پسر؟» آن داغ زنده است؛ از هر توافقی تازه‌تر است؛ آن داغ ماندگار است؛ از هر صلحی واقعی‌تر است.
اگر قرار باشد برای رسیدن به صلح، نام تمام کشته‌شدگانمان را از حافظه پاک کنیم، با این‌همه غم چه کنیم؟ با این همه مادر داغدار چه کنیم؟ با زنی که هنوز میان ویرانه‌ها به دنبال فرزندش می‌گردد چه کنیم؟ با چشمانی که هنوز هر رهگذر را به امید بازگشت یک کودک نگاه می‌کنند چه کنیم؟ آیا صلح یعنی فراموشی؟ آیا صلح یعنی بگوییم «تمام شد» و از کنار همه‌ی این زخم‌ها عبور کنیم؟ یعنی دفتر خاطره‌ها را ببندیم؟ یعنی نام‌ها را پاک کنیم؟
یعنی عکس‌ها را از دیوار برداریم؟ یعنی وانمود کنیم هیچ اتفاقی نیفتاده؟ آیا باید به مادری که هنوز کفش سفید پسرش را در مشت می‌فشارد بگوییم: «فراموش کن»؟
آیا باید به خواهری که نیمه‌شب از خواب می‌پرد و هنوز جای خالی خواهرش را در تاریکی جست‌وجو می‌کند بگوییم: «دیگر تمام شده»؟
آیا باید به پدری که هر صبح با تصور دخترش بیدار می‌شود بگوییم: «به آینده فکر کن»؟
آن‌هایی که از آینده سخن می‌گویند، آیا تا به حال به گذشته‌ای فکر کرده‌اند که هرگز بازنگشت؟ به کودکانی که هیچ‌ وقت بزرگ نشدند؟ به دفترهایی که نیمه‌کاره ماندند؟ به مدادهایی که دیگر تراشیده نشدند؟ به رویاهایی که پیش از رسیدن به فردا خاموش شدند؟
وقتی از آینده حرف می‌زنیم، از آینده‌ی چه کسانی سخن می‌گوییم؟ از آینده‌ی آن‌هایی که هرگز به آن نرسیدند؟ از آینده‌ی کودکانی که نامشان روی نیمکت‌ها جا ماند؟ از آینده‌ی لبخندهایی که زیر آوار دفن شدند؟
شاید پاسخ در همان تکه‌سنگی باشد که مادرِ ماکان هر روز بر آن می‌نشیند. سنگ صبوری که هر روز، کمی بیشتر می‌شکند؛ کمی بیشتر فرو می‌ریزد. اما مادر هنوز می‌آید. هنوز می‌نشیند. هنوز چشم به راه می‌ماند. هنوز زمزمه می‌کند. هنوز باور ندارد که پسرش رفته است. هنوزِ میان ویرانه‌ها به دنبال معجزه می‌گردد.
و ما با همه‌ی بیانیه‌هایمان، توافق‌هایمان و صلح‌های امضا شده‌مان، در برابر این انتظارِ مادرانه چه پاسخی داریم؟ کدام امضا می‌تواند صدای خنده‌ای را به خانه بازگرداند؟ کدام توافق می‌تواند جای خالی یک کودک را پر کند؟
کدام صلح می‌تواند دستِ مادری را به کودک آسمانی‌اش برساند؟
مدام جمله‌ای در ذهنم تکرار می‌شود.
جمله‌ای که هر بار سنگین‌تر از قبل بر قلبم می‌نشیند: «جنگ هنوز تمام نشده!»
تا وقتی مادری هر روز نام فرزندش را صدا بزند، جنگ هنوز تمام نشده؛ تا وقتی کفش سفیدی در میان آوار، صاحبش را انتظار بکشد، جنگ هنوز تمام نشده؛ تا وقتی خواهری نیمه‌شب از خواب بپرد و دست‌های خواهرش را در تاریکی بجوید، جنگ هنوز تمام نشده؛ تا وقتی پدری عکس دخترش را ببوسد و باور نکند که دیگر بازنخواهد گشت، جنگ هنوز تمام نشده؛ تا وقتی کودکی در حافظه‌ی یک خانواده هفت‌ساله بماند، جنگ هنوز تمام نشده؛ تا وقتی کسی هر صبح چشم باز کند و به جای آینده، دنبال گذشته بگردد، جنگ هنوز تمام نشده!
شاید سلاح‌ها خاموش شوند؛ شاید دود انفجارها فرو نشیند؛ شاید روی کاغذها نوشته شود که صلح برقرار است؛ اما در حافظه‌ی مادران، در چشم‌های پدران، در شب‌های بی‌خوابِ خواهران، در نامِ کودکانی که هرگز بازنگشتند، در قلبِ ما ایرانیان که بیش از صدروز پرچم را دور شهر گرداندیم، جنگ هنوز تمام نشده! یعنی «تا سینه‌ات بسوزد، همیشه جنگ است.جنگ هنوز تمام نشده!»

دکتر محمد نجاری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا